سلاااااام...ما اومدیم...یعنی الی خانم و نی نی هاش....روز پنجشنبه نماز صبح رو خوندیم و ساعت شش با همسر جان راه افتادیم..راه خلوت بود و قبل از هفت رسیدیم...توی راه صبحونه رو خورده بودیم...اول رفتیم پذیرش و بعد هم صندوق مبلغ 1355 تومن تقدیمشون کردیم و رفتیم بخش بستری...برگه های صندوق رو چک کردن و گفتن برید طبقه اول بشینید تا صداتون کنیم...دلم طاقت نیاورد از جنینا بی خبر باشم،چون روز قبلش تماس گرفته بودم و گفته بودن دو تاشون رشدش بد نیست...رفتیم جنین شناسی و از نی نی ها پرسیدم،گفتن فعلا بچه ها نیومدن موقع انتقال میگن بهتون...تا ساعت 10 و 40 دقیقه همه رو صدا زدن الا من...دیگه واقعا کلافه شده بودیم...تا اینکه با موبایل همسرم تماس گرفتن که چرا هر چی پیج میکنیم نمیاین بالا!!!!تازه دعوا هم داشتن باهامون...هرچی هم میگفتم صداتون تو سالن پخش نشده قبول نمیکرد...در نتیجه من هم مثل خودش با خشونت برخورد کردم و تند حرف زدم تا بی خیال شد...لباسای ابی بی ریخت رو پوشیدم و نشستم رو تختم...با دو نفر هم اتاقی بودم،یکیشون پانکچر شده بود و بنده خدا فقط یه تخمک داشته،یکیشونم انتقال چهارمش بود...پرستار محترم اومد و به قصد کشت امپول زیر جلدی رو به بازو و یه دیازپام هم عضلانی زد...که قشنگ تشکم شد خون...با اون خانم رفتیم اتاق عمل...نوبتی رفتیم دیدن بچه هامون...از پنج تا جنینی که تو یه بسته بود و از فریز مامان میکرویی...
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 18:48